تبليغاتX
عشق طلايی
عشق طلايی
عاشقان همیشه تنها....
مرگ!!!! دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 21:59

فکر اینکه کسانی که دوستم دارند بعد از مردنم چه کار می کنند اینروزا بد جوری سر گرمم می کنه .

 توقع اينکه عزيزانم بالاي جنازه ام غش کنند هرچند کثيفه اما....

اما لااقل می فهمم تو .. نه نه

لا اقل دلم رو خوش می کنه که مامانم دوسم داره .

خیلی قشنگه که لحظه جون کندن من همه با چشمهایی گریون و موهایی ژولیده بالای سرم باشند و هیچ کاری هم نتونن بکنن .

منم با چشمهایی وحشت زده همه رو تک تک نگاه کنم و دستمو که از  شدت درد در حال مشته و می لرزه رو به طرفشون دراز کنم ..

گريون فرياد بزنم تورا بخدا کمکم کنيد نذاريد بميرم
کمک ،کمکم کنيد
التماس کنم
گردنم که کج شد و تموم کردم و آروم خوابيدم همه اشکشون در بيايد و بر سر و صورتشون بزنند و قلبشون ريش ريش بشه
همه بغزشون بترکه
به هم دیگه بگن بيچاره آرزو به دل مرد
چيزي مي خواست بگه اما آخرش نتونست
چشمهای بازش رو ببين
معلومه براي خودش چه روياها که نداشته

برايم گريه کنون پيراهن مشکی بپوشند
کاش واسه من گريه کنن نه واسه خودشون
غصمو بخورند که من هم حقم بود زنده بمونم
جوون بمونم
خيال کنند جوون بودم.
جواني ناکام!
اوناچی مي دونند؟

هيچی!
تو چی مي دوني؟
همه چيز!

مهربونم بي تو مردن اين درد سرها رو هم داره!

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

بنویس... جمعه سیزدهم بهمن 1385 21:22

دريا باش و در يايي ولي چون افتاب بر همگان بتاب ديگران را از وجودت بي نصيب مگذار

بگذار ديگران از گرماي وجودت بهره مند شوند و از تو چون ماه كه از خورشيد نور ميگيرد

نور بگيرند.

بنويس بنويس بنويس

غريبانه شكستم من اينجا تك و تنها

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

دوست دارم... دوشنبه نهم بهمن 1385 15:43
 

من  عشق  را  در  تو٬

تو  را  در  دل٬

دل  را  در  موقع  تپیدن٬

و  تپیدن  را  به  خاطر  تو  دوست  دارم.

من  غم  را  در  سکوت٬

سکوت  را  در  شب٬

شب  را  در  بستر٬

و  بستر  را  برای  اندیشیدن  به  خاطر  تو  دوست  دارم.

من  بهار  را  به  خاطر  شکوفه هایش٬

زندگی  را  به  خاطر  زیبایی اش٬

و  زیبایی اش  را  به  خاطر  تو  دوست  دارم.

من  دنیا  را  به  خاطر  خدایش٬

خدایی  که  تو  را  خلق  کرد  دوست  دارم.   

 

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

آه یکشنبه هشتم بهمن 1385 14:36
نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

چرا من به دنیا اومدم ؟ یکشنبه هشتم بهمن 1385 14:35

خدایا خیلی دلم گرفته ...

 

ای کاش می مردم .

اما مرگ هم برای من کافی نیست .

چون که بعد از مرگ دنیای دیگه ای هست ،

ولی من اونم نمی خوام .

 ای کاش هیچ وقت نبودم .

خدایا کفر نمی گم ،

می دونم هیچ جا تنهام نذاشتی ،

می دونم خیلی هوامو داشتی ،

اینم می دونم که من خیلی بدم .

ولی خدایا اینم می دونی که

 من چه زجری دارم می کشم .

می دونی که دیگه نمی تونم .

می دونی که ... .

خدایا به دادم برس ...

 

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

.0.0.0.0. یکشنبه هشتم بهمن 1385 14:30

زرد است

       که لبریز حقایق شده است

تلخ است

       که با درد موافق شده است

شاعر نشدی

       وگرنه می فهمیدی که پاییز بهاری است که عاشق شده است!

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

بر سر سنگ قبر من بنویسید... یکشنبه هشتم بهمن 1385 14:29

بر سر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود. نمازش شکسته

 

 بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سر و پا

 

شکسته بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از

 

اشک شسته بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر

 

 تبر و تیشه، دَسته بود.

 

 

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

قایم باشک شنبه هفتم بهمن 1385 15:57
چشمانش را بست و شمرد. يك، دو، سه و ... به ده كه رسيد، گفت: بيام؟ اما صدايي نشنيد! دوباره با صداي بلندتري گفت: بيام؟ باز هم صدايي نشنيد! بار ديگر با تمام قدرت فرياد كشيد: بيام؟ اين بار هم كسي جوابش را نداد! سرانجام طاقتش تمام شد. دست ها را از روي چشمانش برداشت و به اطراف نگاه كرد. همه رفته بودند! بعد از آن، هيچ وقت «قايم باشك»، بازي نكرد.
نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

من اگه کسی رو داشتم ... پنجشنبه پنجم بهمن 1385 16:30

دیگه در به در نبودم

با غم و غربت و اندوه

دیگه هم سفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم

تو رو باور نمی کردم

توی این حصار پر درد

با غمت سر نمی کردم

من اگه کسی رو داشتم

 

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

.............. چهارشنبه چهارم بهمن 1385 20:40

به همسايه سمت راستيش گفت : "برگه هام تموم شد.بازم برگه بهم مي دي؟"

-تموم شد ؟ چه زود! من هنوزبرگه اول رو دستم مونده !

-چه كار كنم ,وقتي چيزهاي نوشتني هست ,خب بايد بنويسم ديگه......راستي نمي خواد .......داره مي خوابه ..

و دو فرشته همزمان با او روي شانه هايش به خواب رفتند.

 

 

                                                                 

                                                                   

 

نوشته شده توسط تنهاترینها | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: تنهاترینها & Designer: Hessam Sedaghati